امامت امام حسن مجتبی

در اغلب جوامع بشري تشكيل حكومت براي حفظ نظم و آرامش و رفاه حال مردم تلقي مي‌شود. اما در اسلام براي حكومت علاوه بر آن مسئله هدف‌هاي عالي‌تر و ارزنده‌تري در نظر گرفته شده است. اسلام علاوه بر اين‌كه والي و حاكم را مسئول حفظ نظم و آرامش و سلامت جان و مال و آبروي مردم مي‌شناسد، مسئول تربيت و پرورش روحي و تعالي انسان نيز مي‌داند.
به همين جهت اسلام مسأله حكومت را جداي از مسئله رهبري و امامت نمي‌داند و حق حكومت و ولايت را براي كسي قائل است كه سمت امامت و رهبري امت را داشته باشد و بتواند جامعه را در جهت سعادت رهنمون باشد و براي حاكم و زمامدار همان شرايطي كه يك رهبر واقعي و راستين بايد داشته باشد را شرط كرده است.
وقتي به زندگاني امام دوم شيعيان پرداخته شود، روشن مي‌شود كه آن امام در دوره امامت خود تمام وظايف خويش را انجام داده است. زندگاني امام ـ عليه السلام ـ را مي‌توان به دو بخش قبل از صلح و بعد از صلح تقسيم بندي كرد؛ در بخش دوم كه از صلح در ذي العقده سال 40 هجري قمري شروع و تا شهادت ايشان ادامه دارد كه به طور دقيق9 سال و 4 ماه مي‌باشد يعني امام ـ عليه السلام ـ در ربيع الاول 49 هـ. به شهادت رسيدند. البته مرحوم امين، صلح را در سال 41 هـ . ق مي‌داند و معتقد است كه هر كس آن را چهلم هجري بداند خطا كرده است. حاكم نيشابوري نيز آن را سال 41 هـ . ق مي‌داند.
در مشي ائمه هيچ تفكيكي بين سياست و وظايف آنها نبوده است چنان‌كه در زيارت جامعه كبيره ما آنها را «ساسة العباد» مي‌خوانيم. ائمه سياستمدارترين بندگان الهي هستند و تدبير آنها در تمام امور به صورت كامل و بي‌نقص انجام مي‌گيرد. مرحوم عمادزاده در اين مورد گفته است: «امام حسن ـ عليه السلام ـ در زندگي 10 سال آخر عمر خود بين سلطنت و امامت (يعني خلافت ظاهري و ولايت مطلقه الهيه) جمع كرد و بر قلوب مردم سلطنت و حكومت مي‌فرمود. سلطنت ديني و امامت و پيشوائي مذهبي را با قدرت و نفوذ حكومت دنيوي و سياسي جمع كرده و همه طبقات را (در حد خود) راضي و خوشنود مي‌داشت.» امام ـ عليه السلام ـ وقتي صلح بسته شد، در شرايطي كه مجبور به صلح شد يا صلح به ايشان تحميل گرديد، به همة موارد عهد نامه پايبند بودند.
شيخ راضي آل ياسين مي‌گويد: «پس از امضاي قرارداد صلح نشنيده ام كه امام حسن ـ عليه السلام ـ در صدد شكستن اين شرط بوده يا دربارة آن سخن گفته و يا راضي به گفتگو در پيرامون آن شده باشد. بعد از آنكه معاويه صريحاً اعلام كرد كه به تعهدات خود پايبند نيست، روساي شيعه نزد امام حسن ـ عليه السلام ـ (كه به مدينه بازگشته بود) آمدند و اظهار داشتند كه خود و پيروانشان حاضرند در ركاب او بجنگند، مردم كوفه قول دادند كه استاندار اموي آن شهر را بيرون كنند و تضمين كردند اسب و اسلحة لازم را براي حملة مجدد به شام در اختيار او گذارند. ولي اين طوفان احساسات، او را تكان نداد و شور و تحرك دوستان، در او كارگر نشد…» چون امام با همين سپاه كوفه بود كه مجبور به قبول صلح شد.
پايبندي به مواد عهد نامه و نقض نكردن آن خودش يك نوع حركت و فعاليت سياسي محسوب مي‌شود. زيرا در معادلات سياسي اجتماعي آن روزگار تأثير داشته است. از ديگر فعاليتهاي سياسي بعد از صلح مي‌توان خطبه‌ها و سخنراني‌هاي ايشان را نام برد مخصوصاً آن نكاتي كه حاوي مطالب سياسي بوده است: «… معاويه خطبه كرد و بعد دستور داد كه امام حسن ـ عليه السلام ـ هم خطبه كند. حسن برخاست و با لبداهه حمد و ثناي خدا را بزبان آورد و گفت: ايها الناس خداوند شما را با نخستين كس از خاندان ما (پيامبر) هدايت كرد و با آخرين كس (كه خود حسن باشد) خون شما را حفظ كرد (كه بيهوده ريخته نشود). دنيا هم در حال تغيير و تبديل است…»اين خطبه امام كاملاً سياسي است كه حفظ سلامتي جامعه و مردم را به وجود امام معصوم مشروط مي‌نمايد و معاويه و حكومت او را براي سلامتي جامعه و مردم خطر آفرين مي‌داند.
طبق ماده چهارم متن پيمان نامه بين امام حسن ـ عليه السلام ـ و معاويه، او (معاويه) بايد از خراج دارابگرد (دارابجرد) مبلغ يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهداي جنگ جمل و صفين كه در ركاب اميرمؤمنان كشته شدند، تقسيم كند، ولي متاسفانه معاويه همه موارد و ماده‌هاي پيمان نامه را زير پا گذاشت. در مورد خراج دارابجرد نيز طبق پيمان رفتار نكرد: «امام حسن ـ عليه السلام ـ از معاويه خواسته بود كه هر چه در بيت المال كوفه موجود باشد، به او واگذار كند كه مبلغ آن پنج هزار هزار (پنج ميليون درهم) بود. و نيز باج و خراج دارابجرد فارس را به او واگذار كند (همه ساله) … خراج دارابجرد هم كه اهل بصره مانع تأديه آن شدند (و گفتند اين فيء (حق) ما است و ما هرگز آنرا به كسي نمي‌دهيم) به تحريك و تشويق معاويه بود.»برخوردهاي امام ـ عليه السلام ـ با كارگزاران معاويه بعد از صلح نيز قابل تأمل است. امام ـ عليه السلام ـ با طرفداران معاويه مانند: عمر و عاص، عتبة بن ابي سفيان، وليد بن عقبه، مغيرة بن شعبه و مروان بن حكم برخوردها و مناظرات كوبنده‌اي داشتند. وليد بن عقبه روزي در مدينه پيش روي امام ـ عليه السلام ـ مطالبي ناروا درباره اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ گفت. سبط اكبر رسول خدا(ص) با كمال شجاعت رسوايش نمود و نفرت خود را نسبت به معاويه علني نمود.هدايت ياران توسط امام ـ عليه السلام ـ يكي از كارهاي مهم ايشان پس از صلح به شمار مي‌آيد، ايشان وقتي مورد انتقاد دوستان و حتي ياران صميمي قرار مي‌گرفتند، با خوشرويي و مهرباني جواب آنها را مي‌دادند. «امام مجتبي ـ عليه السلام ـ در پاسخ شخصي كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد، انگشت روي اين حقايق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنين بيان نمود: من به اين علت حكومت و زمامداري را به معاويه واگذار كردم كه اعوان و ياراني براي جنگ با وي نداشتم…»فشارهاي رواني و اقتصادي از سوي امام ـ عليه السلام ـ از سوي عده اي كه به صلح اعتراض مي‌كردند شديدتر مي‌شد. حتي برخي ياران امام ـ عليه السلام ـ ايشان را «مُذِل المومنين» خطاب كردند، ولي امام ـ عليه السلام ـ به جاي تند خويي با مهرباني علل صلح را توضيح دادند. سياست تهديد و گرسنگي معاويه بر مردم عراق همه گونه فشار و تهديد و قطع حقوق و مزايا را بدنبال داشت. همچنين معاويه فشار بسيار زيادي بر شيعيان در كوفه و بصره اعمال مي‌كرد به طوري كه دوست با دوست وقتي مي‌خواست چيزي بگويد اول قسم مي‌گرفت كه جايي نگويد، سپس حرف مي‌زد.
بنابراين فعاليتهاي امام حسن ـ عليه السلام ـ بعد از صلح را مي‌توان چنين خلاصه كرد:‌1. پايبندي به پيمان صلح. 2. سخنراني‌ها و خطبه ها. 3. اخذ ماليات از دارابجرد. 4. برخوردهاي امام ـ عليه السلام ـ با كارگزاران معاويه. 5. هدايت ياران خويش و حفظ جان آنها با تدبير و تحمل و بردباري در راه اسلام. 6. تربيت شاگردان براي حفظ اصل اسلام. 7. زمينه سازي براي نهضت عاشوراي حسيني. 8. مبارزه با زياده خواهي معاويه و سلطه بي‌قيد و شرط او. 9. جلوگيري از انحراف اصول اسلام توسط معاويه و خوارج.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.