زمینه های صلح امام حسن

مهم‏ترين و حساس‏ترين بخش زندگى امام مجتبى (ع) كه مورد بحث و گفت‏وگوى فراوان واقع شده است، ماجراى صلح آن حضرت با معاويه و كناره‏گيرى اجبارى ايشان از صحنه خلافت و حكومت اسلامى است. گروهى با مطالعه زندگانى حضرت مجتبى (ع) و حوادث آن روز، اين سؤالات را مطرح مى‏سازند كه چرا امام حسن (ع) با معاويه صلح كرد؟ مگر پس از شهادت امير مؤمنان شيعيان و پيروان على (ع) با فرزندش امام حسن مجتبى (ع) بيعت نكرده بودند؟ آيا بهتر نبود كه آن‏چه را بعداً امام حسين (ع) انجام داد، امام حسن (ع) پيش‏تر انجام مى‏داد و در برابر معاويه قيام مى‏كرد؟ و آن گاه، يا پيروز مى‏شد، يا با شهادت خود حكومت معاويه را متزلزل مى‏ساخت؟!

در پاسخ، اجمالاً بايد گفت كه حضرت امام حسن مجتبى(ع) در واقع صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحميل شد. يعنى اوضاع و شرايط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده، وضعى به وجود آوردند كه صلح به عنوان يك مسئله ضرورى بر امام تحميل شد و حضرت جز پذيرفتن صلح چاره‏اى نديد. اكنون دلايل صلح امام را جداگانه مورد بررسى قرار مى‏دهيم.
سياست خارجى
از نظر سياست خارجى، آن روز جنگ داخلى ميان مسلمانان به سود جهان اسلام نبود، زيرا وقتى كه گزارش صف‏آرايى سپاه امام حسن و معاويه در برابر يكديگر، به سران روم شرقى رسيد زمامداران روم فكر كردند كه بهترين فرصت ممكن را براى تحقق بخشيدن به هدف‏هاى خود به دست آورده‏اند؛ لذا با سپاهى عظيم عازم كشور اسلامى شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگيرند. در چنين شرايطى، امام حسن (ع) كه رسالت حفظ اساس اسلام را بر عهده داشت، راهى نداشت جز اين‏كه با قبول صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند اگر چه به قيمت فشار روحى و سرزنش‏هاى دوستان كوته‏بين تمام شود.
سياست داخلى
از نظر سياست داخلى هم، مهم‏ترين موضوع، فقدان جبهه نيرومند و متشكل داخلى بود، زيرا مردم عراق و مخصوصاً مردم كوفه، در عصر امام حسن مجتبى (ع) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشكل و هماهنگى و اتحاد. در بررسى علل صلح امام حسن به برخى مشكلات اشاره مى‏كنيم:
خستگى مردم از جنگ
جنگ جمل و صفين و نهروان و همچنين جنگ‏هاى توأم با تلفاتى كه بعد از جريان حكميت، در عراق و حجاز و يمن درگرفت، در ميان بسيارى از ياران امام على (ع) يك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ايجاد كرد، زيرا در طى پنج سال خلافت امير مؤمنان (ع) ياران آن حضرت هيچ‏گاه اسلحه را بر زمين نگذاشتند، مگر به قصد اين‏كه فردا در جنگ ديگرى شركت كنند. از طرف ديگر جنگ آن‏ها با بيگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنايان ديروزى آنان بود كه اينك در جبهه معاويه مستقر شده بودند.
سپاهى ناهماهنگ با عناصرى متضاد
جامعه عراق آن روز، يك جامعه متشكل و فشرده و متحد نبود، بلكه از قشرها و گروه‏هاى مختلف و متضادى تشكيل يافته بود كه بعضاً هيچ گونه هماهنگى و تناسبى با يكديگر نداشتند. اين چند دستگى و اختلاف عقيده و تشتت و پراكندگى، طبعاً در صفوف سپاه امام حسن (ع) نيز منعكس شده و آن را به صورت ارتشى با تركيب ناهماهنگ درآورده بود. استاد شيعه، مرحوم شيخ مفيد و ديگر مورخان در مورد اين ناهماهنگى در سپاه امام مى‏نويسند: عراقيان خيلى به كندى و بى‏علاقگى براى جنگ آماده شدند و سپاهى كه امام حسن (ع) بسيج نمود از گروه‏هاى مختلفى تشكيل مى‏شد كه عبارت بودند از: 1ـ شيعيان و طرفداران اميرالمؤمنين (ع) 2ـ خوارج كه از هر وسيله‏اى براى جنگ با معاويه استفاده مى‏كردند (و شركت آن‏ها در جنگ به خاطر دشمنى با معاويه بود، نه دوستى با امام مجتبى) 3ـ افراد دو دل و شكاك كه شخصيت بزرگى مانند امام حسن (ع) در نظر آنان چندان بر معاويه ترجيح نداشت. 4ـ و بالاخره اين‏كه نه به خاطر دين، بلكه از روى تعصب عشيرگى و صرفاً به پيروى از رئيس قبيله خود، براى جنگ حاضر شده بودند. بدين ترتيب سپاه حضرت مجتبى (ع) فاقد يكپارچگى و انسجام لازم جهت مقابله با دشمن نيرومندى چون معاويه بود.
پيمان شكنى مردم
همزمان با بحران آرايش سپاه و بسيج نيروهاى طرفين، عده‏اى از رؤساى قبايل و افراد وابسته به خاندان‏هاى بزرگ كوفه، به امام خيانت كرده و به معاويه نامه نوشتند و تأييد و حمايت خود را از حكومت وى ابراز نمودند و مخفيانه او را براى حركت به سوى عراق تشويق كردند و تضمين نمودند كه به محض نزديك شدن وى، امام حسن (ع) را تسليم او نمايند يا ترور كنند. معاويه نيز عين نامه‏ها را براى امام فرستاد و پيغام داد كه چگونه با اتكا به چنين افرادى حاضر به جنگ با وى شده است.1
خيانت افراد
امام حسن (ع) پس از آن‏كه كوفه را به قصد جنگ با معاويه ترك كرد، «عبيد الله بن عباس» را با دوازده هزار سرباز، به عنوان طلايه‏دار لشگر گسيل داشت و «قيس بن سعد» و «سعيد بن قيس» را كه هر دو از ياران بزرگ آن حضرت بودند، به عنوان مشاور و جانشين وى تعيين كرد تا اگر براى يكى از اين سه نفر حادثه‏اى پيش آمد، به ترتيب، ديگرى جانشين ابن عباس گردد. حضرت مجتبى (ع) خط سير پيشروى سپاه را تعيين كرد و دستور داد در هر كجا كه به سپاه معاويه رسيدند جلوى آنها را بگيرند و جريان را به امام گزارش دهند تا بى‏درنگ با سپاه اصلى به آن‏ها ملحق شود «عبيدالله بن عباس» سپاه تحت فرماندهى خود را حركت داد و در محلى به نام «مَسْكِن» با سپاه معاويه رو به رو شد و در آن جا اردو زد. طولى نكشيد به امام گزارش رسيد كه عبيدالله‏ابن عباس با دريافت يك ميليون درهم از معاويه، شبانه همراه هشت هزار نفر به وى پيوسته است.2
توطئه‏هاى خائنانه
معاويه تنها به خريد «عبيدالله‏ابن عباس» اكتفا نكرد؛ بلكه به منظور ايجاد شكاف و اختلاف و شايعه‏سازى در ميان ارتش امام (ع) به وسيله جاسوسان و مزدوران خود، در ميان لشكر امام مجتبى (ع) شايع مى‏كرد كه قيس بن سعد با معاويه سازش كرده و در ميان سپاه قيس نيز شايع مى‏كرد كه حسن بن على با معاويه صلح كرده است! كار به جايى رسيد كه معاويه چند نفر از افراد خوش‏ظاهر را كه مورد اعتماد مردم بودند، به حضور امام فرستاد، اين عمره در اردوگاه ايشان با وى ملاقات كردند و پس از خروج از خيمه امام، در ميان مردم جار زدند: «خداوند به وسيله فرزند پيامبر فتنه را خواباند و آتش جنگ را خاموش ساخت. حسن بن على با معاويه صلح كرد و خون مردم را حفظ كرد»! مردم نيز سخنان آنان را باور كرده بر ضد امام شورش كردند و به خيمه آن حضرت حمله ور شدند.
خيانت خوارج
امام مجتبى (ع) از مدائن روانه ساباط شد كه در بين راه يكى از خوارج، ضربت سختى بر آن حضرت وارد كرد. امام بر اثر جراحت دچار خونريزى و ضعف شديد شد و به وسيله عده‏اى از دوستان و پيروان خاص خود، به مدائن منتقل شد. معاويه با استفاده از اين فرصت بر اوضاع تسلط يافت. پيشواى دوم كه نيروى نظامى لازم را از دست داده و تنها مانده بود، ناگزير پيشنهاد صلح را پذيرفت.3
بنابراين اگر امام حسن مجتبى تن به صلح داد چاره‏اى جز اين نداشت، چنان كه طبرى و عده‏اى ديگر از مورخان مى‏نويسند: «حسن بن على (ع) موقعى حاضر به صلح شد كه يارانش از گرد او پراكنده شده و وى را تنها گذاردند.»4
سخن امام درباره انگيزه صلح
امام مجتبى (ع) در پاسخ شخصى كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد، عوامل و موجبات اقدام خود را چنين بيان كرد: «من به اين علت حكومت و زمامدارى را به معاويه واگذار كردم كه اعوان و يارانى براى جنگ با او نداشتم. اگر يارانى داشتم، شبانه روز با او مى‏جنگيدم تا كار يكسره شود. من كوفيان را خوب مى‏شناسم و بارها آن‏ها را امتحان كرده‏ام. آن‏ها مردمى فاسد هستند كه اصلاح نخواهند شد، نه وفا دارند، نه به تعهدات و پيمان‏هاى خود پايبندند، نه دو نفر ايشان با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه مى‏كنند ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.»5
هدف‏هاى امام از صلح با معاويه
امام حسن مجتبى مى‏كوشيد هدف‏هاى عالى خود را تا آن‏جا كه مقدور است به طور نسبى تأمين نمايد. از اين رو هنگامى كه ناگزير شد با معاويه كنار آيد، طبق ماده اول با اين شرط، حكومت را به وى واگذار كرد كه در اداره امور جامعه اسلامى تنها بر اساس قوانين قرآن و روش پيامبر رفتار نمايد.
به علاوه طبق ماده دوم (عدم انتخاب جانشين از طرف معاويه و خلافت امام حسن (ع) پس از مرگ معاويه)، حسن بن على (ع) مى‏توانست آزادانه رهبرى جامعه اسلامى را بر عهده گيرد و با توجه به اين‏كه معاويه در حدود سى سال از آن حضرت بزرگ‏تر بود6 و در آن ايام دوران پيرى را مى‏گذرانيد، طبق شرايط عادى اميد زيادى مى‏رفت كه عمر وى چندان طول نكشد.

بقيه موارد پيمان نيز هر كدام حائز اهميت بسيار بود؛ زيرا در شرايطى كه امير مؤمنان در مراسم نماز جمعه و در حال نماز با كمال بى‏پروايى مورد سب و شتم قرار مى‏گرفت و اين كار به صورت يك بدعت ريشه دار درآمده بود و شيعيان و دوستداران آن حضرت و افراد خاندان پيامبر (ص) همه جا مورد تعقيب و در معرض تهديد و شكنجه بودند، طبق ماده پنجم، معاويه متعهد مى‏شود كه تمام مردم از هر نژاد و دينى از تعقيب و آزار در امان باشند. ارزشِ گرفتن چنين تعهدى از معاويه غير قابل انكار بود.
پايان سخن
روزى كه امام حسن صلح كرد، هنوز جامعه به آن پايه از درك و بينش نرسيده بود كه هدف امام را تأمين كند، آن روز هنوز جامعه اسلامى اسير زنجيرهاى آمال و آرزوها بود؛ آرزوهايى كه روح شكست را در آن‏ها تزريق كرده بود. از اين رو هدفى كه امام حسن (ع) تعقيب مى‏كرد اين بود كه افكار عمومى را براى قيام بر ضد حكومت اموى آماده كند و به مردم فرصت دهد تا خود فكر كنند و به حقايق اوضاع و ماهيت حكومت اموى پى ببرند به ويژه آن كه اشارت‏هايى كه حضرت به ستمگرى‏ها و جنايات حكومت اموى و زير پا گذاشتن احكام اسلام مى‏كرد، افكار عمومى را كاملاً بيدار كرد. كم كم اين آمادگى قوت گرفت و شخصيت‏هاى بزرگ عراق پس از شهادت امام متوجه امام حسين (ع) شده از ايشان خواستند كه قيام كنند.
تفاوت زمان آن دو بزرگوار، آگاهى و بيدارى مردم از اوضاع حكومت، تفاوت عملكرد يزيد با معاويه و تفاوت ياران امام حسن و امام حسين سبب شد تا امام حسن(ع) صلح و امام حسين (ع) قيام كند. امام مجتبى بزرگ‏ترين تجسم خواستن و نتوانستن بود؛ اما به بركت قيام ساكت امام حسن (ع) نقطه‏هاى پوشيده عريان شدند و فكرهاى نهان عيان گشتند. آرى اين بغض اسلام بود كه در حسن نهفت و در حسين (ع) به فرياد شكست و شالوده امامت بود كه در خون جگر حسن (ع) نطفه بست و در خون پيكر حسين… به بلوغ رسيد.
پر شكوه‏ترين نرمش قهرمانانه
اى بُرده از رسول خدا يادگار صلح  تو قهرمان رزمى و آموزگار صلح
آن سان كه حسين اميد قيام داشت  اسلام را ز حلم تو بود انتظار صلح
اى حُسن بى زوان خدايا حسن تويى  در پرده محارم دين پاسدار صلح
بَهر بقاى ملت اسلام داشتى  يك دست در سياست و دستى به كار صلح
از حلم خويش و لطف خوش و اشك و خون و دل  خوش پروريدى، گل زهرا بهار صلح
صلح تو، نى به معنى سازش بود به خصم  چندين قرار بود و گرفت اشتهار صلح
از صلح و جنگ و بيعت دشمن به ناگزير  كردى به پاس حُرمت دين، اختيار صلح
دشمن گمان نمود كه پيروز مى‏شود  اما شكست خورد در اين كارزار صلح
دشمن ز پا فتاد گشودى چو دست صبر  پشت ستم شكست چو بستى قرار صلح
اول بناى نهضت خونين كربلا  بنيان نهاده شد ز تو بنيانگذار صلح
سيد رضا مؤيد، نغمه‏هاى ولايت، ص 180.
پى‏نوشت‏ها:
1ـ شيخ مفيد، الارشاد، قم، انتشارات مكتبه بصيرتى، ص 191.
2ـ ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبين، ط 2، ص 40.
3ـ ابن واضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 205.
4ـ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ص 92.
5ـ بحارالانوار، ج 44، ص 147. طبرسى، احتجاج، ص 157.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.